رویای سبز
وقتي كه بچه بوديم،وقتي كه با خواهر و برادرها زندگي مي كرديم،شيطنتها و دعواهاي كودكانه زيادي داشتيم. يادمه هر گاه كه با برادرم از اين دعواهاي كودكانه داشتيم و من گاهي با عصبانيت زياد تنبيهش مي كردم يا حرفهاي نفرين آلود كودكانه بر زبان مي آوردم،حتي اگر اوهم مقصر بود،دل مادر مهربانم از من مي رنجيد و گاهي هم به طرفداري از او بر مي خواست و مرا سرزنش مي كرد كه چرا اين كلمات را نسبت به برادرم بر زبان آورده ام. اما روزهايي كه خشمم را كنترل مي كردم و به جاي تنبيهش ،صبوري پيشه مي كردم و مادر هم شاهد اين صبوري بود،نه تنها خودش به دلجويي از من مي پرداخت بلكه برادرم هم تنبيه مي شد تا ديگر يكي يكدانه خواهرش را اذيت نكند. از همون روزهاي قشنگ بچگي بزرگترها مرتب به ما گوشزد كرده اند كه خداي بزرگ ما از مادر هم نسبت به بنده هايش مهربانتر است ،او تك تك ما را چنان عاشقانه دوست داردكه حتي نا اهل ترينمان را هم از نعمتهاي بيكران خودش محروم نمي سازد. حالا در نظر بگيريد كه يكي از همين بنده هايي كه خدا عاشقانه دوستشان دارد شما را ناراحت مي كند و دلتان را مي شكند اگر در فكر انتقام باشيد و و يا حتي اگر فقط به ناله و نفرين هم بسنده كنيد دل مهربانترين خداي بنده ها ،خدايي كه مثل يك مادر عاشقانه بنده هايش را دوست دارد را رنجانيده ايد. اما اگر صبوري پيشه كنيد و عفو كنيد آنقدر دل خدايتان را به وجد مي آوريد كه نه تنها بنده خاطي را تنبيه مي كند بلكه به قشنگترين صورتها از شما دلجويي مي كند،دلجويي كه وجودتان را غرق در لذت مي سازد. فكر كنم براي همين است كه مي گويند در عفو لذتي است كه در انتقام نيست. امروز فرصتي يافتم براي خانه تكاني دلم،چندين سال بود كه خانه تكاني اش نكرده بودم و مثل يك انباري شلوغ و درهم و بر هم شده بود. تصميم گرفتم از عمقش خانه تكاني را شروع كنم،از همان عمق خاطرات نوجواني ،روزهاي عشقهاي آتشين و زود گذر ،روزهاي غمهاي به ظاهر پايان ناپذير و احساسات لطيف و دخترانه... از هر نگاهي خاطره اي به جا مانده بود و از هر دل لرزاني گل خشكي،روزهايي كه دل با نگاهي گرم مي لرزيد و با نگاهي سرد پر پر مي شد. به بعضي از خاطراتم خنديدم و آنها را در بسته بندي تمييزي پيچيدم تا به دخترك گلفروش سر چهارراه بدهم شايد به دردش بخورد! اما بعضي را نمي توانستم نگه ندارم،رازهاي زيباي عشقهاي نوجواني ،عشقهايي كه در هاله اي از شرم و دل تپيدنهاي نوجواني پيچيده شده بود. به خاطرات اوايل جواني كه رسيدم ديگه خبري از لرزيدنهاي بي ثبات دل نبود اون روزها روزهاي كنجكاوي بود و دنبال فلسفه رفتن. دنبال فلسفه بودن ٬ هستن و شدن،فلسفه رشد يك گياه ،فلسفه روح و جسم و هزاران فلسفه ديگر كه يكي از مهمترينشون فلسفه وجود خدايم بود.خدايي كه داشت كم كم شكل خاصي برايم مي گرفت ،خدايي كه داشت كم كم روح و جانم را سيراب مي كرد و خدايي كه هنوز هم برايم همان رنگ و بوي روزهاي اوايل جواني را دارد. دلم نيامد هيچ كدام از اين خاطرات را دور بريزم يا به كسي ببخشم فكر كردم نگهشان دارم تا چراغ راه كودكم باشند در آينده.گرچه به اين معتقدم كه او خود حق انتخاب دارد اما چراغي كم سو در راهي تاريك و دشوار مي تواند كمك بزرگي برايش باشد. بعد همانطور كه پيش مي آمدم و مرتب مي كردم كينه هاي قديمي را دور ريختم حتي نگه نداشتم كه به گدايي بسپارم چرا كه به درد او هم نمي خورد!! دوستيها را در قفسه اي مرتب چيدم از قديم به جديد و چه زيبا كه هر چه قديمي تر تازه تر و قشنگتر.دلخوريها را بدون توجه به تازگي و كهنگي همه را دور ريختم و فقط خاطرات زيبا را نگه داشتم..... و در آخر خانه تكاني دل چيزي كه نصيبم شد آرامش بود، آرامشي ساده و زيبا از خاطرات زيباي قديمي و جديد بدون خاطرات تيره...... در جامعه ايراني ما باورها و اعتقادات زيادي وجود دارد،باورهايي كه گاهي فكر كردن به آنها هم براي مردم جوامع ديگر سخت است. نمي خواهم باورهايمان را به چالش بكشانم چون اعتقاد دارم بعضي از باورها و اعتقاداتمان آنقدر خاص و قشنگ است كه در هيچ جاي دنيا پيدا نمي شود،اما بعضي از اين باورها گاهي تا آنجا پيش مي روند كه زندگي و سلامتي ما را به مخاطره مي اندازند. ما وقتي كه دچار بيماري جسماني خاصي مي شويم از يك سرما خوردگي ساده گرفته تا بيماريهاي خطرناكي چون سرطان و ايدز و غيره سريعا براي درمان اقدام مي كنيم. حتي ممكن است پزشكهاي گوناگوني را انتخاب كنيم تا به نتيجه دلخواهمان كه همان درمان كامل است برسيم. حال اگر به ما بگويند كه شما مشكل جسماني نداريد اما از نظر روحي بايد تحت درمان قرار بگيريد چهره مان در هم مي رود كه:مگر من رواني ام!!!!!!!!! بعد تنها كاري كه براي درمان خود مي كنيم اين است كه درخانه مي نشينيم ،غصه مي خوريم و از دوست و آشنا مي خواهيم كه برايمان دعا كنند كه شفا پيدا كنيم! اين درست مثل اين است كه كسي كه دستش شكسته به جاي اقدام براي درمان در خانه بنشيند و بگويد دعا مي كنم خدا مرا شفا دهد! بعضي داستانها جاي فكر بسيار دارند و ما چه ساده از كنارشان مي گذريم اين داستان را بخوانيد: روزي خداوند از حضرت موسي مي خواهد بهترين افراد قومش را بياورد. حضرت موسي ده نفر از بهترين افراد قومش را معرفي مي كند .خداوند از او مي خواهد كه از بين آن ده نفر بهترينشان را معرفي كند .حضرت موسي امر الهي را اطاعت مي كند و بهتيرن فرد را معرفي مي كند . خداوند تكليفي سخت بر دوش آن بهترين فرد مي گذارد و آن اينكه در عرض سه روز بدترين فردي را كه مي شناسد معرفي كند. مرد عابد سه روز تمام وقت خود را صرف پيدا كردن بدترين فرد مي كند و براي بدتر نبودن هر كسي دليلي مياورد تا اينكه در آخرين ساعات فرصتش به خرابه اي ميرسد در آنجا مردي ميخواره را مي بيند كه از هيچ گناهي فروگذار نمي كرد از دزدي و زنا گرفته تا گناهاني مثل آزار حيوانات پيش خود مي گويد از اين بدتر وجود ندارد . اما وقتي به پيشگاه الهي مي آيد و خداوند سوال خود را تكرار مي كند كه بدترين قومت كدامند مي گويد:بار الها من بدتر از خود نيافتم زيرا همه بندگان تو بودند و من از دلشان بي خبر، شايد حتي آن مرد خرابه نشين در دلش از من به تو نزديكتر باشد. خداوند خطاب به موسي فرمود :موسي حقا كه اين مرد بهترين افراد قومت است. حالا خودمان را ببينيم كه چه راحت در مورد بندگان خدا قضاوت مي كنيم چه راحت به كسي برچسب مي زنيم و بعد با آرامش از اينكه چقدر خوبيم سر بر بالين مي گذاريم. كاش قبل از قضاوت درباره ديگران قاضي خودمان مي شديم. به عقيده آدلر روانشناس مشهور آلماني،شخصيت ما در 4يا5 سال اول زندگي به وجود مي آيد.خاطرات قديمي ما،خاطراتي كه از آن دوران داريم سبك زندگي ما را نشان مي دهند كه همچنان ما را در بزرگسالي توصيف مي كنند. آدلر در يافت كه تفاوت چنداني نمي كرد كه خاطرات قديمي از رويدادهاي واقعي بودند يا خيال پردازي هايي بيش نبودند. او اظهار داشت خاطراتي كه خطر يا تنبيه را در بر دارند بيانگر گرايش به سمت خصومت هستند.آنهايي كه به تولد خواهر يا برادر مربوط مي شوند،احساس مداوم عزل را نشان مي دهند .خاطراتي كه بر يك والد متمركز هستند،ترجيح دادان آن والد را نشان مي دهند. كلا آدلر خاطرات قديمي و ارتباط آنها را با سبك زندگيشان به صورت زير طبقه بندي كرده است.شما مي توانيد با ياد آوري اين خاطرات به نگرشها و سبكهاي زندگي خود بينش بهتري پيدا كنيد: 1:اولين خاطره مدرسه=نگرشهايي نسبت به موفقيت،تسلط و استقلال 2:اولين خاطره مربوط به تنبيه=نگرش نسبت به صاحبان قدرت 3:اولين خاطره مربوط به خواهر يا برادر=دليلي بر رقابت با خواهر يا برادر 4:اولين خاطره خانوادگي=عمل كردن در موقعيتهاي اجتماعي 5:واضح ترين خاطره از مادر=نگرش هايي نسبت به زنان 6:واضح ترين خاطره از پدر=نگرشهايي نسبت به مردان 7:خاطره فردي كه او را تحسين مي كنيد=مبنايي براي الگو پذيري از نقشها 8:شادترين خاطره=مبنايي براي نحوه اي كه قويترين نيازهاي شما خوب ارضا شده اند شادمان شد تا شنید این سرگذشت روز میلاد امام هشتم است هشت هشت جمعه ی هشتادو هشت میلاد امام رضا (ع)مبارک دخترك هر روز كنار باغچه گلهاي رز مي نشست و چشم مي دوخت به دورها و منتظر شاهزاده روياهايش مي شد كه قرار بود سوار بر اسبي سفيد بيايد و او را به شهر روياهايش ببرد. يك روز كه چشمانش را بسته بود و در خيال به شاهزاده روياهايش مي انديشيد،سواري آمد . اما دخترك غرق در روياهايش حتي نفهميد كه اين سوار همان شاهزاده روياهايش نيست،آغوشش را گشود و با تمام وجود عشقش را به سوار سپرد. دختر سوار بر اسب غريبه پا در ركاب زندگي گذاشت،در پستيها و بلنديها خودش را محكم به غريبه مي فشرد تا شايد گرماي وجودش مانع افتادنش از اسب شود اما گرمايي حس نكرد و لحظه به لحظه بيشتر پايش در ركاب لغزيد. به شهر غريبه رسيدند،دخترك چشمانش را گشود.واي آنجا كه شهر روياها نبود! آنجا شهر تاريك و سرد فراموشي بود دخترك به چشمان سوار خيره شد اما در آنها نه عشقي بود نه اميدي براي آينده. دخترك با تمام وجود به اشتباهش پي برد به اشتباهي به اندازه يك چشم بستن و دل به رويا سپردن!اما راه برگشتي نمانده بود پلهاي پشت سر شكسته بودند. امروز سالگرد همان روزي است كه دخترك چشمانش را بست و دل به روياها سپرد اما افسوس....... امشب در کوچه باغ خاطراتمان قدم می زدم٬چه روزهای زیبایی داشتیم٬قدم زدن هایمان زیر درختهای پر از شکوفه گیلاس و درد دلهای معصوم و کودکانه مان... یادمه وقتی می ترسیدم از جوی آب رد بشوم با خجالت دستم را می گرفتی و هنوز خاطره گرمای اون دستها دل سرد و یخزده ام را گرم میکند. یادته برایم از فلسفه و سیاست می گفتی٬از فلسفه خدا و دوست داشتن و با چه تلاش عاشقانه ای سعی داشتی که منهم فلسفه ات را قبول کنم اما تا نارضایتی را در چشمانم می دیدی سریع فلسفه ام را می پذیرفتی! اکنون بعد از سالها هنوز ذر حسرت عشقی که در چشمانت موج می زد به هر چشم درشتی خیره می شوم اما دیگر از آن عشق خبری نیست. این روزها توی چشمان زیبا هوس و گناه موج می زند و در دلها گرمای عشق غوغا نمی کند. این روزها دیگر گرمای دستها عاشقانه نیستند که جاودانه بمانند بلکه این گرما آنقدر هوس آلوده است که فقط خاطراتی تلخ از آن به جا می ماند. کاش دوباره به همان روزهای زیبا بر می گشتیم روزهای زیبای قدم زدن زیر درختهای پر از شکوفه های گیلاس..... روزی که کلاغ و طوطی خلق شدند هر دو به رنگ سیاه بودند طوطی از خدا درخواست کرد که رنگش را عوض کند و رنگهای زیبا به او ببخشد اما کلاغ گفت:راضیم به رضای خدا. خدای مهربان که دعای همه خلایق رابرآورده می کندرنگهای زیبا را به طوطی بخشید و کلاغ همچنان سیاه باقی ماند. اما بعد از مدتی طوطی از دعای خود پشیمان شدچرا که بخاطر رنگهای زیبایش همیشه در قفس گرفتار بود اما کلاغ سیاه که راضی بود و رنگش عوض نشده بود همیشه آزاد و رها بود. راستی ما چقدر راضی به رضای او هستیم؟؟؟؟؟ امشب تنها و دلتنگ بودم و داشتم به کلمه ای که سالهاست تقدسش زیر سوال رفته فکر می کردم.به کلمه ازدواج یا همان پیمان مقدس زناشویی. روزی که دو جوان می خواهند پیمان زناشویی ببندند(چه عاشقانه این پیوند را ببندند چه به شیوه سنتی)قول می دهند که در کنار هم و یار و غمخوار یکدیگر باشند. عروس خانم!در روشنی آیینه عقدش روزهای زیبایی را می بیند که تنها نخواهد ماند و یاوری پیدا کرده که کوه هم توان مقابله با او را نداردو داماد هم در رنگ طلایی عسل سفره عقد شیرینی روزهایی را می بیند که غمخواری یافته و عروس مهربان در حال گوش دادن به درد دلهایش نوازشش می کند. اما بعد چه اتفاقی می افتد؟! بعد از چند ماه یا حداکثر چند سال شور و نشاط اولیه تمام می شود ٬مرد غرق کارهای بیرون می شود و کم کم غر غر های خانم هم شروع می شوند و بعد از مدتی زن غرق در تنهایی و مرد غرق در روزمرگی ٬این پیمان مقدس ! را به صورت یک عادت تکراری ادامه می دهند. در لحظات تنهایی و دلتنگی زن دیگر همدمی ندارد و مرد هم بعد از یک روز سخت کاری دیگر غمخواری ندارد.حرفهایشان هم دیگر بویی از عشق ندارد یا از بچه ها حرف می زنند یا گله مادر زن و مادر شوهر و آخر سر هم دلخوری هر دو.... بعد آنقدر این تنهایی و دلتنگی ادامه پیدا می کند که کم کم زن و شوهر از یکدیگر دور می شوند دیگر آنقدر از روحیات یکدیگر بی خبر می مانند که می شوند مثل دو تا غریبه. دیگر برای یکدیگر درد دل نمی کنند و مجبورند بایک دوست درد دل کنند یا آنها را بنویسند و پاره کنند و یا درد دلشان را به این دنیای مجازی بیاورند.... زمانی هم که به سن بازنشستگی می رسند و مجبورند نزدیک یکدیگر زندگی کنند دیگر آنقدر غریبه شده اند که حرفی بزای گفتن نداشته باشند و آنوقت است که نوه ها پای درد دل هر کدام که بنشینند می بینند دارند از غر غر اون یکی شکایت می کنند چرا؟!چون یاد نگرفته اند با یکدیگر حرف بزنند و مهربان باشند.
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

